شمارهٔ ۹۴
بیتو مرا زندگی به کار نیایدمحنت هجر تو در شمار نیاید
در چمن وصل روی تو گُلِ عیشمبی مدد خون دل به بار نیاید
روز نباشد که آفتاب جهانسوزبر سر بامم به کارزار نیاید
بگذرد از عمر سالها که دلم رابر سر کوی طرب گذار نیاید
تا که نبینم بنای وصل تو محکمقاعدۀ عمرم استوار نیاید
تا نشود دل ز زندگانی خود سیربر دمِ آن زلفِ همچو مار نیاید
وای دل من اگر به گوش تو هر شباز لبم این نالههای زار نیاید
گفتمت ای جان مکن جفا که رُخَت رادود دل من همی به کار نیاید