شمارهٔ ۸۴
ای دل تو را گر آرزوی بیغمی کندآن کن تو نیز موسم گل کهآدمی کند
دانی که آدمی چه کند وقت نوبهار؟میخوارگی و عاشقی و خرّمی کند
خیزد به بانگ بلبل و خسبد میان گلبا می نشست و خاست بهصد مردمی کند
زانو نگیرد از سر زانوی چنگ بازبا بانگ مرغ و نالۀ نی همدمی کند
هر گوشهای که درد دلی سر برآورددرمان آن به شربتی یکدمی کند
زیرا که هم ز باده تواند شدن خراببنیاد غم اگرچه بسی محکمی کند
اینست مختصر، می و معشوقه و سماعتدبیر آنکه او طلب بیغمی کند