گنج

شمارهٔ ۸۵

شاید که دل ز عشق قیامت همی کندکش آرزوی آن قد و قامت همی کند
ابله کسی که روی ورا دید آشکاروانگه مرا به عشق ملامت همی کند
تا فتنه شد رخ تو نهان گشت عافیتانصاف زندگی بلامت همی کند
چو ندل به عشق او ندهم من؟ که روی اوبر آفتاب حسن غرامت همی کند
گر بشنود ز من دل من، تو بتش بهستزین عاشقی مه بس بعلامت همی کند
سرو ار همی نماز برد قامت تراآن فرض عین دان که اقامت همی کند
هم آتشست چهرۀ او هم بهشت نقدگشتست روشنم که قیامت همی کند