شمارهٔ ۸۳
سحرگهان که گریبان آفتاب کشندحریفکان صبوحی شراب ناب کشند
برون در بنشانند عقل و ایمان راچو در سراچهٔ خلوت به لب شراب کشند
کنند زحمت هستی ز راه مستی دورکه جنس و ناجنس از یکدگر عذاب کشند
بدان که تا بنشانند گرد راه وجودبه پشت مردمک دیده مشک آب کشند
ز راه سینه دوصد میل آتشین هر دمبه دست غیرت در چشم آفتاب کشند
به گاه عربده دندان عقل و دین شکنندقلم به دست خطلا بر سر صواب کشند
اگر خرد سخن از راه کن مکن گویدزیاده در رخ او خنجر عتاب کشند
به بوی آنکه ببوسند روی شاهد خویشچو زلف یار بسی بند و پیچ و تاب کشند
چه خوش بود که سحرگاه ساقیان سوی توبه دست خویش قدحهای چون گلاب کشند
ولیک سلسلهٔ صبر حلقه حلقه کننداگر به ناز، دمی روی در نقاب کشند
خنک کسی که ازین باده مست و بی خبرشبغل گرفته ز مجلس به جامه خواب کشند