گنج

شمارهٔ ۸۲

تا نگارم رای رفتن می زندعشقش آتش در دل من می زند
هجر او خون دل من می خوردوصل او می بیند و تن می زند
می خورم سیلیّ محکم از غمشایمه، سیلی چه؟که گردن می زند
خطّ و رخسارش تو پنداری کسیغالیه در برگ سوسن می زند
ماه در شب دیده یی خرمن زده؟روز و شب بر ماه خرمن می زند
گر دلم ز درای رخسارش رواستراستی را رای روشن می زند
آنچه من با یار سنگین دل کنمعشق او با من همین فن می زند
من گریبانم می درم از دست اواو همان دستم بدامن می زند
چشم او بر دوستان تیغ جفاگویی اندر روی دشمن می زند
لابۀ ما در دل سنگین اوباد پنداری بر آهن می زند