شمارهٔ ۸۱
خبر گل به چمن می آرندمژدهٔ جان سوی تن می آرند
نقشبندان ربیعی آبیبا رخ کار چمن می آرند
نفس باد صبا پنداریکاروانی ز ختن می آرند
آبها هر نفس از باد صبادر رخ از ناز، شکن می آرند
جام لاله ز دل سنگ برونمن ندانم به چه فن می آرند؟
غنچگان از سبب کمعمریهمه سر زیر کفن می آرند
نرگسان رغم مه و پروین راشکلی از ماه و پرن می آرند
لاله جامیست که گویی در ویدردی از اوّل دن می آرند
نو حریفان ربیعی بر دیزنخ از برگ سمن می آرند
گل و نرگس چو من از یاد کسیآب در چشم و دهن می آرند