شمارهٔ ۸۰
رخ خوبت به قمر می ماندذوق لعلت به شکر می ماند
عقل با این همه دانایی خویشچون ترا بیند در می ماند
اندرین عهد همانا فتنهبسر کوی تو بر می ماند
چشم من بالب تو هر دو جهانخشک می بازد و تر می ماند
با رخ خوبت تو در خانۀ مناوّل شب بسحر می ماند
گفتی ار نایم و زحمت ندهماین بیک چیز دگر می ماند
من ندانسته ام این شیوه ز توبطلب کاری زر می ماند
مگر از نازکی عارض توبر رخ از بوسه اثر می ماند
هر گه آیی بر من ، روز دگردر همه شهر خبر می ماند
بوسه خود چیست؟ که بر چهرۀ تونقش تیزیّ نظر می ماند
بر من اکنون ز شمار غم تونیم جانی و بسر می ماند
هیچ دانی که چو آن بستانیبر من او را چه قدر می ماند؟