شمارهٔ ۷۹
آه کان قاعدۀ وصل چنان هم بنماندزان همه عیش و طرب نام و نشان هم بنماند
اشک من خود سپری بود و لیکن گه گاهمددی بود ز خون دل و آن هم بنماند
جان بسی کدم و در سینه همی پروردمغم عشق تو نهان، لیک نهان هم بنماند
گه گهم از تو بدی زخم زبانی بدروغخود باقبال من آن زخم زبان هم بنماند
تن در اندوه دهم غم خورم و دم نزنمکه چنین هم بنماند چو چنان هم بنماند
خود همان بد که مرا بی دل و شیدا کردیورنه آن دل بتوای جان و جهان هم بنماند
دو سه روز دگر این زحمت ما میکش ازانکناگهانت خبر آید که فلان هم بنماند
گفته بودی نگذارم که بماند دل توراستی را دل تنها نه که جان هم بنماند