گنج

شمارهٔ ۷۸

درد دل از حد گذشت و یار ندانددل همه غم گشت و غمگسار نداند
شد ز ضعیفی تنم چنان که گر او راگیری صد بار در کنار نداند
جان دهمش پای مزد تا ببرد دلآری همه کس درین شمار نداند
ماه رخا! با لب تو جان رهی راهست حدیثی که راز دار نداند
با همه کس خیره داد دست به پیوندقدر خود آوخ که آن نگار نداند
خواهم کآنرا بگوش تو برسانملیک بشرطی که گوشوار نداند
چشم تو کی غم خورد بحال دل من؟کو همه جز مستی و خمار نداند
جورز خوبان توان ببرد و لیکنغمزۀ مست تو حدّ کار نداند
خسته دلم را چو آرزوی تو خیزدچاره بجز صبرو انتظار نداند
آنچه تو دانی ز گونه گونه جفاهانیک بدآنست که روزگار نداند