شمارهٔ ۸
بس شگرفست کار و بار لبتبس عزیزست روزگار لبت
ای بسا جان و دل که چون زلفتبر عم افتند روزبار لبت
بلبم گوییا که باز خوردچشمۀ نوش خوشگوار لبت
سالها شد که مانده ایم دژمهمچو چشم تو در خمار لبت
در همه کارگاه کان بدخشنیست یک لعل بر عیار لبت
بسر تو که گر فرو گیرمیک شبی چون خطت کنار لبت
همچو خطّ تو حلقه یی سازمگرد آن لعل آبدار لبت
در همه کدخدایی دل مننیم جانیست یادگار لبت
ترسم از نازکی برنج آیدورنه هم کردمی نثار لبت
چون همه جان خود از لب تو برندکاش باز آمدی بکار لبت
خوش بود جان و جان من خوشترخاصه چون هست نیم کار لبت
جان اگر صد هزار لطف کندعاقبت هست شرمسار لبت
چرخ پیروزه پشت حلقه کندپیش لعل گهر نگار لبت
نقش دیوار جانور گردداگر افتد برو گذار لبت
خوش و شیرین شدست جانم از آنکپرورش یافت بر کنار لبت
بوسه یی ده که جان خستۀ منبلب آمد در انتظار لبت
چون خضر عمر جاودان یابمگر خورم آب چشمه سار لبت