شمارهٔ ۷
هر که اندر موسم گل همچو گل می خواره نیستآنچنان پندار کوخود در جهان یکباره نیست
نرگس صاحب نظر تا دید احوال جهاناختیارش از جهان جز مستی و نظّاره نیست
تا صبا شد حلّه باف و ابر شد گوهرفشانهیچ لعبت در جهان خالی ز طوق و یاره نیست
گل ز بلبل طیره شد، زان جامه برخود پاره کردزآنکه پر گویست و او را طاقت گفتاره نیست
ساغر لاله اگر بشکست بر جای خودستزانکه جای کاسه بازی مغز سنگ خاره نیست
از لب سوسن چو رنگ و بوی شیر آید همیپس برای چه چو غنچه بسته در گهواره نیست؟
نسترن بر گلبن و برگ شکوفه در هوااز طریق صورت الّا ثابت و سیّاره نیست
از درون پیرهن رنگی ندارد حسن گلز آنکه او را مایۀ خوبی بجز رخساره نیست
گر جهد بیرون ز سنگ خاره آتش پاره هالاله را از سنگ خاره جسته آتش پاره نیست
در میان سرو و سوسن رطل می باید گرانمجلس آزادگانرا از گرانی چاره نیست