شمارهٔ ۵
هر که را دل به اختیار خودستآرزوهاش در کنار خودست
غمگساری ندارد و عجب آنکهمغمِ یارِ غمگسار خودست
گله از دوست چون کنم که مراهمه رنج از دل فکار خودست؟
دوست را هر که بهر خود خواهداو نه عاشق که دوستار خودست
عاشق آنست در جهان کو رابود و نابود بهر یار خودست
ز آب چشم ار چه دامنم تر شدآتش سینه بر قرار خودست
بس که از دیده اشک میبارمشرمم از چشم اشکبار خودست
جان من می بری، ببر، چه کنم؟بخدا کت هم از شمار خودست
نیست در روزگار تو یک دمکه نه مشغول روزگار خودست
عذر میخواستم ز غم که دلماز صداع تو شرمسار خودست
گفت زنهار این حدیث مگویکه مرا خدمت تو کار خودست