شمارهٔ ۴
گل رَخت به باغ در فکندستوز چهره نقاب بر فکندست
بر راه صبا ز شکل غنچهصد صرّۀ پر ز زر فکندست
اسباب نشاط و عیش عالمنوروز به یک دگر فکندست
شد تشنه بخون لاله، سوسنزین روی زبان به در فکندست
چون نافهٔ مشک نارسیدهلاله همه کوه و در فکندست
آمیخته خون و مشک با همبی قیمت و بیخطر فکندست
آهوی رمیده گویی آنرااز ترس برهگذر فکندست
آب دهن سحاب نرگسدر دیدهٔ بیبصر فکندست
بلبل ز قدوم گل در اطرافآوازۀ شور و شر فکندست
از آب سنان کشیده سوسنوز آتش گل سپر فکندست
ز اندیشه به خویشتن فرو شدتا بر رخ گل نظر فکندست
گویی همه شب شراب خوردستنرگس که چو مست سرفکندست
نی نی که ز شرم چشم یارمخود را بخراب در فکندست