شمارهٔ ۴۹
تاب جمال تو آفتاب نداردبا خم زلفت بنفشه تاب ندارد
کرد دلم شب خوش خیالت ازیراکدیده درین عهد چشم خواب ندارد
غمزهٔ خود را به آب چشم جلا دهتیغ چه رونق دهد که آب ندارد؟
گفتمش: از من لب تو بوسه که پذرفتیا بدهد، یا مرا عذاب ندارد
گفت: اگر صبر میکنی بکن، ار نیرو که مرا این همه شتاب ندارد
آنک ترا دور کرد از برم ای یارشرم ازین چشم اشک تاب ندارد؟
بر من اگر سایه نفکنی رسدت، زانکذرّهای از حسنت آفتاب ندارد
سوخته باد آنکه روی خوب تو بنهفتاین سخنم روی در نقاب ندارد
هر چه توانی بکن، عتاب مفرمایبا تو دلم طاقت عتاب ندارد