شمارهٔ ۳۷
دل ز غم عشق تو کی جان برد؟تا که جفای تو برین سان بود
دست کش از دامن تو کوتهستهر نفسی سوی گریبان برد
لذّت جان کی بود آنرا که اوبی رخ تو عمر بیابان برد؟
تا هوس آن لب و دندان پزدبس که دلم دست بدندان برد
جای ز نخ باشد آنجا که ماهباز نخت گوی بمیدان برد
خاک جهان بر سر چوگان و گویزلف تو چون سربزنخدان برد
هر چه ترا آرزویست آن بکنبر رهی آنست که فرمان برد
دان که بدان شاد بود جان منکز تو غم و جور فراوان برد
آنچه دلم دید ز عشق بتانوآنچه همی از غم ایشان برد
زنده بر آتش نهمش زین سپسپیش من ارنام نکو آن برد