شمارهٔ ۳۶
اهل تو بازار گوهر بشکندزلف تو ناموس عنبر بشکند
درّ دندان تو خون صف برکشدشکّر اندر قلب لشکر بشکند
رنگ خون پیدا شود بر چهره اتچون صبا زلف ترا سربشکند
هر که در بندد دری در کوی صبرحلقة زلف تو آن در بکشد
پیش قدّ و خطّ تو نقّاش چینهر زمان پرگار و مسطر بشکند
ز آرزوی آن دوتا مشکین رسنماه نو خود را چو چنبر بشکند
ترسم این سرها که دارد زلف توتوبت من بار دیگر بشکند
هر که او در انتظار وصل تستروزگارش دل بغم در بشکند
روزی از ناگه دل دیوانه امدر جهد وان مهر شکّر بشکند
راستی را از تو باید خواست آبهرکه او را لقمه در بر بشکند
از دهانت کام دل حاصل کندو ارزوی جان غم خور بشکند