شمارهٔ ۳۵
تا به کف جامِ مِی توانم دیدزهد و سالوس کی توانم دید؟
نکنم یاد زهد و صومعه هیچتا رخ ترک فِی توانم دید
هر دم از باد پیچش افتادهدر تهیگاه نی توانم دید
از قدح باده چون فروغ زنددر عدم نقش شی توانم دید
ز اندرون قدح به چشم صفاراز پنهانِ می توانم دید
بر گل عارض نکورویانشبنم از رشح خوی توانم دید
در سر زلفشان، دلِ شده رانیم شب نقش پی توانم دید
نه نه، کز زهد چنگ بَدرگ رارگ گسته ز پی توانم دید
شیشهٔ بد مزاج نازک راز امتلا کرده قی توانم دید
ور صراحی نه در رکوع بودریخته خون وی توانم بود