شمارهٔ ۳۴
چه باشد گر ز من یادت نیایدکه از دوری فراموشی فزاید
ز چشمت چشم پرسش هم نداردکه از بیمار پرسش خود نیاید
مکن، بر جان من بخشایشی کنبگو آخر که آن مسکین نشاید
سلامی از تو مرسومست ما راپس از سالی مرا مرسوم باید
چرا بربستی از من راه پرسش؟مگر کاری ترا زین می گشاید؟
بجان تو که اندر آرزویتمرا یک روز سالی می نماید
بشب می آورم روزی بحیلتکه شب آبستنست تا خود چه زاید