شمارهٔ ۳۸
ز لعلت عکس در جام می افتادنشاط عالمش اندر پی افتاد
جهانی می پرستی پیشه کردندچو از رویت فروغی بر می افتاد
جمالت پرده از رخسار برداشتگل از بس شرمساری در خوی افتاد
سراپایم چو نی در بند عشقستغمت در من چو آتش در نی افتاد
دل سرگشتهام زان پس که خون شدبدست عشق تو دانی کی افتاد
ز راه دیده بیرون رفت و عشقتنشان خون بدید و بر پی افتاد
دلم با عارض سادهدل توستکه طرّاری چو زلفت بر وی افتاد
دلم بردی نگه دارش که هرگزشکاری این چنینت در نی افتاد