شمارهٔ ۲۱
ماه رویا! ز غمت یک دم نیستکه چو زلف تو دلم درهم نیست
زلف و بالای تو تا هم پشتندپشت و بالای کسی بیخم نیست
غم تو می خورم و شادم از آنکهر کرا هست غم تو غم نیست
دست در دامن زلف تو که زد؟که دل او چو رخت خرّم نیست
به قلم شرح غمت ندهم از آنکدو زبانست قلم محرم نیست
ماجراهای درازست مرابا که گویم چو کسم همدم نیست
همدم من ز جهان صبح و صباستبجز این همدمم از عالم نیست
راز با صبح نشاید گفتنکه ورا بند زبان محکم نیست
با صبا نیز مگویم که صباهست هرجایی و محرم هم نیست
بروم هم به خیالت گویمکه از او محرمتر دانم کیست