شمارهٔ ۱۹
آنکه سرم بر خط فرمان اوستگوی دلم در خم چوگان اوست
دل به غمش دادم و جان هم دهمگر لب و دندان لب و دندان اوست
حال دلم هر چه پریشانی استپرتو آن زلف پریشان اوست
زهره و مه چونکه ببینی به همدان که زه و گوی گریبان اوست
تشنه بمیرد چو دلم هر که اودر طلب چشمۀ حیوان اوست
چشمۀ خورشید بدان آب رویقطرهای از چاه زنخدان اوست
صبر چنان سخت کمان در غمشسست تر از عقدۀ پیمان اوست
دل که چنان سینه همی کرد ویدیدمش او هم نه ز مردان اوست
شاید اگر دل نه به فرمان ماستزانکه به هر حال که هست آن اوست