گنج

شمارهٔ ۱۸

دلم در آرزوی عشق روی جانانستبعشق می نرسم این همه بلا زانست
همه ازین سوی عشقست هر چه رنج و بلاستچو جان بعشق گروکشت کار اسانست
چو اهل عشق نباشی و لاف عشق زنیتو آن کمال شناسی و عین نقصانست
نخست شرط ره عشق دیدة بیناستکه عشق چهرة خوبان نه کار کورانست
چو دیده ور شدی آنگه حجاب بسیارستکه شرح هر یک از آنها ببایدت دانست
چو از حجاب بروتی برون شدی یک یکحجاب هستی تو صد هزار چندانست
چو هستی تو ز پیش تو رخت بر بنددکلوخ آینة حسن روی جانانست
چو در سراچۀ عشق آمدی ز مدخل صدقگناه طاعت محضست و کفر ایمانست
غمان بیهده از دل بعشق دفع شودچو عشق صدق بود درد عین درمانست
بجان عشق توان زنده جاودان بودنخنک دلی که حیاتش بلطف این جانست