گنج

شمارهٔ ۱۵۶

خه، شاد و کش آمدی کجایی؟شرمت بادا ز بی وفایی
کو آن عهد و استواری ؟کو آن همه مهر و آشنایی؟
خود هیچ ز حال ما نپرسییک لحظه بنزد ما نیایی
جان و سر تو که هم سر آیدآن محتشمیّ و این گدایی
ما را چو فقاع بسته کردیتا کوزه ز دیگران گشایی
گفتی که ز من جفا نبینیهر چند که بیشم آزمایی
تقصیر نمی کنی زه توتو خود نه ز مردم جفایی
ای غم ز تو من چه عذر خواهم؟پیوسته تو در صداع مایی
وی وصل ترا چه بود باریکز دور رخم نمی نمایی
ای دل تو عظیم تیره روییوی عقل تو سخت تیره رایی
ای اشک تو باری از میانهبر خود زده یی دو روشنایی