شمارهٔ ۱۴۹
هر شبی با دلی و صد زاریمنم و آب چشم و بیداری
بنماندست آب بر جگرمبس که چشمم کند گهرباری
دل تو از کجا و غم ز کجا؟تو چه دانی که چیست غمخواری؟
آنگه از حال من شوی آگاهکه چو من یک شبی به روز آری
گفتیَم جان بیار و عشوه ببرچشم بد دور ازین کله داری
مردمی کن، مجوی آزارمکه نه کاریست مردمآزاری
بار هجر تو بر دلم خود بودخشم خوشتر کنون بسر باری
من فراوان کشیدهام غم دللیک کم بودهام بدین زاری
که نه صبرم همی کند پشتیکه نه یارم همی دهد یاری