گنج

شمارهٔ ۱۴۸

نرگسا! چیستت که پنداریدوش برخاستی ز بیماری
نیست پیدا ز ناتوانی توحالت خواب تو ز بیداری
در خمار شبانه یی زیراجام داری و باده نگساری
چشم برره نهاده چون نگریگر نه در انتظار دلداری؟
از خیار آتش ارتواند جستتو بعینه از آن نمو داری
ز مردین شمع در زرین لگنیلیک در حالت نگو ساری
با صبا از سرکرشمه و نازخیزد از اشک ابر آزاری
خاک پایی و از دماغ تهیبرشکسته کلاه جبّاری
اشک خیزد زچشم و چشم تو بازخیزد از اشک ابر آزاری
باد در سر گرفته یی، رسدتکه جوانیّ و خوب وزر داری