گنج

شمارهٔ ۱۴۷

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)قافیه: اری۲۹ بیت
زهی از روی تو گل شرمساریبنفشه از سر زلف تو تاری
کشیده خطبت از عنبر هلالیگرفته لعلت از باده عیاری
ز لشکرگاه خوبی بر نیامدبدل بردن چو تو چابک سواری
بنا میزد!رخی داری و قدّیچو بر سروی شکفته لاله زاری
سر زلفت چو عقد حسن گیردنیاید آفتاب اندر شماری
رخ و خطّت بچشم من چنانستکه بر گلبرگ از عنبر غباری
ز قدّ تو بمانده پای در گلکجا سروی بود در جویباری
ز شرم روی تو هر روز خورشیدبرآید سرخ همچون شرمساری
ز بهر بندگیّت ماه هر ماهشود در گوس گردون گوشواری
چو تیغ و غمزة تو یار کردندنماند زندگانی را قراری
همه لطفی سراسر، چشم بد دورنباشد از تو خرّم تر نگاری
مرا در دولت وصل تو می رفتباقبال تو خوش روزگاری
دل من شاد بود آخر که هر روزبخدمت می رسیدم یک دوباری
فلک چون زلف تر بر من بشوریدچو رخسارت برونق کار و باری
مرا از خدمتت بگسست ایّامهمین صنعت کند ایّام آری
جهان را در جهان کام دل اینستکه می گردد جدا یاری ز یاری
پی هر تندیی آرد نشیبیپی هر مستیی آرد خماری
بقصد جان من برخاست اکنونسپاه حادثات از هر گناری
کنون تا تو بشادی باز گردیمن و درد دلی و انتظاری
چو ابروی تو پیوسته بلاییچو زلفین تو در هم بسته کاری
نه جز وصل تو مارا هیچ درماننه جز یاد تو ما را غمگساری
خبر پرسان و آب از دیده ریزاننشسته بر سر هر رهگذاری
منم کز مهربانی بر نتابمبسمّ اسب تو اسیب خاری
بنامه گه گهی یاد آور از منکه نه ننگی ازین خیزد نه عاری
مکن یکبارگی ما را فراموشکه چون من بد نباشد دوستاری
اگر من زنده مانم خیره، ورنیبود این گفته از من یادگاری
سلامت همرهت بادا همه راهسعادت یار تو در هر دیاری
ز هر گامی که اسبت برگرفتهگشاده چشمه یی در مرغزاری
مرادت حاصل و باز آمدن زودمبارک آمده هر اختیاری