گنج

شمارهٔ ۱۴۳

نخستم دل بدام اندر کشیدیپس آنگاهم قلم بر سر کشیدی
به دست عشق رخت صبر من پاکز کوی عافیت بر در کشیدی
چو گفتم یک نظر در کار من کنز غمزه در رخم خنجر کشیدی
به قصد جان چون من ناتوانیز روم و هند و چین لشکر کشیدی
ز اشک اهل من بر چهرۀ زردمعصفر بر کنار زر کشیدی
چو بُد در دفتر عشّاق ناممبه یک ره خط بر آن دفتر کشیدی
دل مسکین به زنهار تو آمدشدی زنجیر زلفش در کشیدی
پراکنده همه غم‌های عالمز بهر من به یکدیگر کشیدی
اگرچه آستین بر من فشاندیوگرچه دامن از من در کشیدی
نخواهد شد ز یارم آنکه با منشبی تا صبحدم ساغر کشیدی
ترا من چون کله بر سر نشاندممرا تو چون قبا در بر کشیدی