گنج

شمارهٔ ۱۳۷

بدان و آگه باش ای دل ستمکارهوگرچه گفته‌اَمَت این حدیث صد باره
که گر ببینم ازین پس که نام عشق بریبه جان من که بدست خودت کنم پاره
تو از کجا و سر زلف دلبران ز کجا؟به پای خود به بلا می‌روی تو بیچاره
نه دستیاری مال و نه پایداری صبربرو که نیست تو را دست و پای اینکاره
اگر بری به غلط پیش حسن نام وفاکنند همچو وفا از جهانت آواره
به دست خود مزن اندر خود آتش از پی آنکسبو درست نیاید ز آب همواره
ز دست عشق پر آتش کنند سینهٔ تواگر تو خود همه از آهنیّ و از خاره
تو دستبرد بلاها ندیده‌ای آنجاکه ماه‌رویان پیدا کنند رخساره
چو آتشِ رخشان جان عاشقان سوزدکنند هندوکان حلقه بهر نظّاره
بسی بگفتم و دل کم نمی کند ز جگرچو در نگیرد بیهوده‌ایست گفتاره