شمارهٔ ۱۳۸
مرا دلیست هوس خانۀ غم آبادیکه گر بدور فتادی مرا به افتادی
طرب نکوهی، انده کشی، غم اندوزیز کار عیش پشیمان، به درد دل شادی
درو بهر سر مویی نهفته درد دلیدرو بهر سر انگشت، خار بیدادی
بسان شعلۀ انگشت هر نفس که زنمبرو چنان که بر آتش براوفتد بادی
تنم ز خون جگر گشته بود مالامالاگر نه نایژةۀ خون ز دیده بگشادی
بدام خوبان صد ره فتاد و بیرون جستولی فتاد ازین ره بدست استادی
بدین صفت که منم یار ار بدانستیبه پرسش ار نشدی رنجه، کس فرستادی