شمارهٔ ۱۳۲
بجز از غصّه های مشکل منچیست از روزگار حاصل من؟
نیک سرگشته ام نمی دانمکه جهان ناخوشست یا دل من
خالی از خون دل نیم گوییشد سرشته ز خون دل گل من
جان ستاند سپهر و عشوه دهدنیست انصاف با معامل من
وه که چون در مقام اندیشهمی چکد خون ز حال مشکل من
زان همه رنجهای بی ثمرتوان همه سعیهای باطل من
گر جهان منزل طرب گرددسر کوی غمست منزل من