گنج

شمارهٔ ۱۳۳

کجایی ای به دو لب آب زندگانی من؟کجایی ای غم تو اصل شادمانی من؟
به بوی وصل توام زنده، وز غمت مردهاگر چه فارغی از مرگ و زندگانی من
بپرس حال دل من به شرح از غم خویشکه آگهست خود از حال سوزیانی من
چنان که بر دل من هست سرگرانی تومباد در پی حسن تو دل‌گرانی من
غریب شهر توام، رحمتی بکن آخرمکن جفا و ببخشای بر جوانی من
به شهر خویش مرا پاسبان بُدند کسانکنون همه ز پی تست پاسبانی من
بدین صفت که منم از زمانه سرگشتهنبود در خورم این عشق ناگهانی من
ز آب چشم به رنج اندرم که هر لحظهبه خلق بر شمرد محنت نهانی من