شمارهٔ ۱۳۰
باز دیدی که ابرِ تر دامنباغ را کرد پر گهر دامن؟
گل ز بهر نثار بر چیدنپیرهن کرد سر بسر دامن
غنچة تنگ چشم را گرچههست پُر خردههای زر دامن
از گدایی چو قرص خور بیندباز گیرد ز یکدگر دامن
سرو آزاد بین چو چالاکاندر زده چست در کمر دامن
پای در آب می نهد زیراککرد از ساق زاستر دامن
گرچه از خار خیمهٔ گل رامیخها کوفتند بر دامن
روی نگشاده رخت می بندددرچِده از پی سفر دامن
وانک آنک چنار پنجه کشیدکش بگیرد به رهگذر دامن
کف برآورده پای در زنجیرآب دیوانه شکل تر دامن
وانک اندر قفای دیوانهکوه کردست سنگ در دامن