گنج

شمارهٔ ۱۱۶

عید کنون عید شد که روی تو دیدمکار کنون راست شد که در تو رسیدم
با چه برابر کنم چنین دو سعادتمن که مه عید را به روی تو دیدم
جان و جوانی بباد دادم ازیراکبوی سر زلف تو زیاد شنیدم
در هوس آن که بر خط تو نهم سرسوی تو همچون قلم به فرق دویدم
راه چو زلفت دراز بود و چو شانهپای شدم جمله و به سر ببریدم
شرح یکی از هزار هم نتوان دادآنچه من از دست فُرقت تو کشیدم
در طلب آفتاب روی تو چون صبحدم نزدم من که پیرهن ندریدم
دولت وصل تو یار من شد و آخرجان خود از دست هجر باز خریدم