گنج

شمارهٔ ۱۱۵

روی بنمای که دیوانه شدمرحمتی، کز غمت افسانه شدم
شمع رخسار تو نادیده تماممنِ دل‌سوخته پروانه شدم
آشناییّ غمت بود سببکز همه شادی بیگانه شدم
با غم دل‌شکنت در پنجهمن بی دل که چه مردانه شدم
دام زلف تو ندیدم بر راهناگهان شیفتهٔ دانه شدم
آرزوی لب میگونم خاستنز گزافی سوی میخانه شدم
هوس زلف چو زنجیرم کردنه ز بی‌عقلی دیوانه شدم