شمارهٔ ۱۱۲
چو درد دلست این که من درفتادم؟که در دام عشق تو دلبر فتادم
چه بد کرده بودم که ناگاه ازین سانبدست تو شوخ ستمگر فتادم
به میدان عشق تو در، اسب سوداهمی تاختم تیز و در سر فتادم
بدین گونه هرگز نیفتادم ار چهدرین شیوه صد بار دیگر فتادم
مرا با چنین صبر و دل عشقبازینبود اختیاری، ولی درفتادم
ز غرقاب این غم رهایی نیابمکه در موج دیده چو لنگر فتادم
خیال لب و زلف و رویش بدیدمبه سر در گل و مشک و شکّر فتادم
بلغزید دستم از آن زلف مشکینبدان چاه سیمینش اندر فتادم
در آن چاه جانم خوش افتاد لیکنز بدبختی خویش بر در فتادم