شمارهٔ ۱۱۱
جان که در عالم خود او را داشتمبهر تو نابودهاش انگاشتم
دیده را با نقش تو پرداختمسینه را از مهر تو انباشتم
مطبخ سودای خود یعنی دماغاز برای عشق تو افراشتم
در زمین سینه از روز نخستدانۀ دل خود بنامت کاشتم
تختۀ وقف غمت بر دل زدمنام عشق تو بر او بنگاشتم
از زر و سیم رخ و اشک آنچه بودآن زر و سیم آن تو پنداشتم
گر دلی بد، تن به هجرش در زدمور تنی بد، دل ازو برداشتم
از سر هر دو جهان برخاستمجز غمت کز بهر خود بگذاشتم