شمارهٔ ۱۰۸
زان شب که با تو دست در آغوش کرده امیکباره ترک صبر و دل و هوش کرده ام
هرچ آن نه عشق تست ببازی گرفته امهرچ آن نه یادتست فراموش کرده ام
در چشم من شدست یکی دانة گهرهر نکته یی که از دهنت گوش کرده ام
خالی شده دماغ من از مستی و خمارزان باده ها که از لب تو نوش کرده ام
بر چرخ می رسید خروش دل از فراقاو را بوعده های تو خاموش کرده ام
از چشم نیم خواب تو امروز روشنستآن ناله ها که من ز غمت دوش کرده ام
دستم که زیر سنگ فراقست هر شبیتا روز با غم تو در آغوش کرده ام
پرسیدم از دلم که چرا دوری از برم؟گفتا که خوفرا رخ نیکوش کرده ام