شمارهٔ ۱۰۷
تا دل اندر مهر دلبر بسته امدر بروی خوشدلی در بسته ام
خوشدلم در عشق آن شیرین پسرزانکه دل در تنگ شکر بسته ام
گرچه هستم چون کمر در بند اوطرفها بنگر کزو بر بسته ام
تا شدستم فتنه بر گلگون رخشعافیت را رخت بر خر بسته ام
با دو چشمش کرد عبهر همسریخواب از آن بر چشم عبهر بسته ام
تا بچشم او مگر باشم عزیزنقش روی خویش از زر بسته ام
چون صراحی هر دمش خدمت کنمزان کمر پیشش چو ساغر بسته ام
با لعب لعلش بسی کوشیده امتا بجانی بوسه یی سر بسته ام
گفتمش آن قامت و رخسار چیست؟گفت: مه را بر صنوبر بسته ام
گر ز عشقش جان برم خونم بریزوین گرو صد بار دیگر بسته ام