شمارهٔ ۱۰۵
گشت آشکاره راز دلم بر زبان اشکاز چشم خلق ازآن بفتاد بسان اشک
افگنده پاره پاره دلم در دهان خلقزان پاره پاره مینهمش در دهان اشک
بردوختست چشم من از خواب تا کشیددر تار سوزن مژه از ریسمان اشک
زانکه که گشت سینۀ من منزل غمتمی نگسلد ز دان من کاروان اشک
صفراویت رنگ رخان در فراق اواز بهر آن همی دهمش ناردان اشک
چون ناردانه یی که در او استخوان بودپنهان شدست شخص من اندر میان اشک
زان هر زمان بروی درآید سرشک منکز دست اختیار برون شد عنان اشک
تا بر رخت بنفشه و گلنار بردمیدمی بشکفت ز نرگس من ارغوان اشک
دل درمیان اشک و تواندر میان دلپیداست رنگ چهرۀ توازنهان اشک
خون دلم هدر شد از بس که هر زمانفتوی دهد بخون دل من زبان اشک
هر گوشهای که من بگریزم ز دست غمآرد غم تو پی به سرم بر نشان اشک