شمارهٔ ۱۰۴
مکن بر من ستم جانا از ین بیشبکارت می نیاید به بیندیش
لبت خون می چکاند از دل مننمک خون آورد پیوسته از ریش
مرا دل خود ز جور چرخ ریشستتو بیهوده نمک بر ریش مپریش
بخون زندگانی تشنه ام زانککه سیر آمد دلم از هستی خویش
ازین پس دست ما و دامن صبرببینم تا چه خواهد آمدن پیش
همی یکسان نماند کار گیتیگهی نوشست کار او و گه نیش
بصبر احوال دیگر گون شود همکسی باید که دارد صبر ازین بیش
ز تو روزی بکام دل رسم لیکبخون دل بر آید کار درویش