گنج

شمارهٔ ۱۰

ندانم غنچه را بلبل چه گفته‌ستکه بس خونین دل و چهره کشفته‌ست
مگر رازی که او را با صبا بودیکایک فاش در رویش بگفته‌ست
تو گویی آتش افتادست در خارز بس گلها که از گلبن شکفته‌ست
بجز در حلقۀ لاله نیاییگهرهایی که چشم ابر سفته‌ست
اگر چه فتنۀ باغست نرگسبدان شادم که آخر فتنه خفته‌ست
صبا کرد آشکارا بر سر چوبهر آن خرده که گل در دل نهفته‌ست
دو سر در یک قدم بنمود نرگسبنامیزد، چه زیبا طاق و جفتست