گنج

شمارهٔ ۸۳ - و قال ایضآ یمدحه و یذکر فیها احتراق الببوت

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ر۵۸ بیت
شکست پشت امید و نبود کار هنرکه از وفا و مروّت نمی دهند خبر
چنین که پای برون مینهد ز حدّ جفامگر که نوبت ایّام آمدست بسر
به بیوفایی معذور دار گردونراکز آب چشم منش گشت جیب و دامن تر
لبد بسنده مرا جور روزگار انصافکه نکبتی دگرم بود ناگهان در خور
شدم خمیده چو خاتم، نهاده بر لب مهرنشانده لعل بد ندانه های مژگان در
فرو گرفت در و بام دیده خون دلمبدانک تا نشود زو خیال دوست بدر
نثار روز چنین را، هزار دانۀ لعلدرون سینه بپرورده ام بخون جگر
ز سوز سینه دم سرد می زند خورشیدازین مصیبت در جامۀ سیاه سحر
چو روی بخت ترش گشت و کام عیشم تلخز چشم بی مژه ام شور گشت آبشخور
روا بود که بگریم ز گردش گردونسزا بود که بنالم ز جنبش اختر
به پیش حضرت صدر زمانه رکن الدّینامام عرصۀ آفاق و مقتدای بشر
کمینه بندۀ حملش طباق هفت زمینکمینه قطرۀ کلکش زهاب صد کوثر
بصورت ار چه دواند او وبخت ، لیک شدندز روی معنی هر دو یکی چو دو پیکر
نشست کشتی دریا ز جود او برخشکچو خاست همّت عالیش ز اسمان برتر
ز جود دست گهر پاش اوست مستشعراز آن شدست گهر در حمایت خنجر
زهی سخاوت دست تو سیم کش چون صبحزهی سماحت طبع تو زرفشان چون خور
نهاد پاک تو پرگار لطف را مرکزصدای صیت تو سیّاح و هم را رهبر
مسافران امل را بنان تو مقصدمجاهزان هنر را ستانۀ تو مقر
نهاد پاک تو پرگار لطف را مرکزصدای صیت تو سیّاح و هم را رهبر
مسافران امل را بنان تو مقصدمجاهزان هنر را ستانۀ تو مقر
ز هفت عضو فلک دیده ها همی زایدبه حرص آنکه کند در معالی تو منظر
ز جود عام تو در صحن بوستان نرگسز زّر رسته، بسر بر، همی نهد افسر
برای بازوی حلم تو مهرۀ طین رابخیط ابیض و اسود درون کشید قدر
حسود جاه تو مطبوع گیر و موزون همنه هم ز جود تو خوارست و زرد رو چون زر
ز لفظ پاک تو شد دیدۀ هنر روشنبلی زدیده سبل محو می کند شکّر
کمان نطق تو تیر فلک چگونه کشد؟که چرخ دست کش کلک تست وقت هنر
فراغ بال هزار آدمی کند حاصلهمای عاطفتت چون بگستراند پر
حسود جاه تو در تخته بند حادثه گشتز پای قهر لگد کوب، چون سر منبر
اگر نه خدمت خاص خزینۀ تو کنندغلام وار ریاحین بوستان یکسر
شکوفه سیم چرا آرد از بن دندان؟بدیده زر ز برای چه میکشد عبهر؟
فلک ز ناخنۀ ماه نو شود ایمنز خاک درگهت ارسرمه درکشد ببصر
بدانک تا نرسد چشم بد سخای ترازنیل چرخ کشیدند بر رخش چنبر
بجنک، لشکرت این باراگر شکسته شدنداز آن شکست بیفزودشان محلّ و خطر
اگر چه زیور گوشست تا درست بودجلاء دیده بود چون شکسته شد گوهر
ترا معونت دولت بس است و حفظ خدایچه حاجتست به اتباع وعدّت و لشکر
شکوه منظر تو حصن ذات تست چنانکه پیش تیر نظر تیغ آفتاب سپر
چو گشت برج شرف محترق سپاس خدایکه جرم اختر اقبال را نبود ضرر
تو آفتابی و تحویل فرّخ تو نموددر اعتدال هوای جهان فضل اثر
چه نقص یافت کمال تو گر تو چون خورشیدشدی ز خانۀ خود سوی خانۀ دیگر
سپهر قدرا! اصغا کن از طریق کرمحکایت من خسته روان زیر و زبر
چه شرح داد توان از حقوق آن مرحوم؟که هست نزد تو از آفتاب روشن تر
دریغ الحق از آنگونه داعی مخلصکه بی هوای تو جانرا نخواستی در بر
بر آستان تو کرده سپید موی سیاهبداستان تو کرده سیه رخ دفتر
هزرا درّ یتیمند بازمانده ازوکه جز ز عقد مدیح تو نیستشان زیور
ظلال جود تو بر اهل عصر گستر دستبر این شکسته دلان نیز طرفه نیست اگر
چو گرگ مرگ زناگه شبان این رمه بردز بهر این رمۀ بی شبان تویی غمخور
بزرگ حقّی اگر گوش بازخواهی داشتبچشم لطف در آن چار طفل خردنگر
مدایح تو اگر چند در بسیط جهانشدست فاش ز اشعار آن ثنا گستر
امید بنده چنان بد بحسن تربیتکه نظم من شود امروز در زمانه سمر
نهال بخت مرا تازه دار زاب کرمکه گر بماند بی برگ، ازو نیایی بر
من ار چه هیچ نیم از تو هم کسی گردمعرض قوام پذیرد هر اینه از جوهر
وگرچه خردم در سایه ات بزرگ شومهلال بود وز خورشید بدرگشت قمر
نیم ز کوه گران سایه تر ببین کو نیزهم از شعاع خور از لعل بسته طرف کمر
چو هیچ شغل دگر را نمی سزم باریکنم بفّر مدیح تو زنده نام پدر
بمیل شعشعه تا می کشد لعاب الشمسبچشم انجم در ، دست صبح روشن گر
از آنچه عهد وجودست و مدّت ابدستهزار سال بقای تو باد افزونتر
مجاوران جنابت جلال و عزّ و شرفوشاقکان سرایت نجاح و فتح و ظفر
بهر چه روی نهیّ و هر آنچه رای کنیخداب عزّوجل بادت اندر آن یاور