گنج

شمارهٔ ۸۴ - وقال ایضا یمدحه

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ر۴۷ بیت
ای صاحل معظّم و دستور بی نظیروی اهل فضل را بهمه حال دستگیر
هم دست سروری بمکان تو معتضدهم چشم آفتاب ز رای تو مستنیر
پیروژه سپهر بود زیر مهر آنکنام ترا کند چو نگین نقش بر ضمیر
چون دانشست خدمت درگاه فرّختپیرایۀ توانگر و سرمایۀ فقیر
نه با علوّ قدر تو گردون بود بلندنه با کمال فضل تو دریا بود غزیر
ای روح پروری که ثنای تو خلق راهمچون نفس زبهر حیاتست ناگزیر
فریادرس مرا که بنزد تو می کنماز دست روزگار همه ساله را نفیر
آنها که بر من از ستم چرخ می رودنه با کبیر میرود الحق نه با صغیر
در کار فضل رنج کشیدم بدان هوستا باشدم بدولت تو رتبتی خطیر
آنم نشد میسّر و امروز راضیمگر روزگار گیردم از زمرۀ حمیر
شد انزعاج من متعیّن از این دیاراز فرط بی عنایتی صاحب کبیر
حقّا که با غلام خود اندر سرای خویشنه از قلیل یارم فتن نه از کثیر
ترسم بدرگه آید و در حال می دودمجهولکی که خواجه مرا گفت رو بگیر
خود لطف طبع صاحبی این رخصه چون دهد؟سرهنگ را چه نسبت با شعر و دبیر؟
در چشم نرگسان چه کند میل آتشینبا برگ یاسمن چه کند باد زمهریر؟
با چون منی خطاب بسرهنگ کس کند؟هرگز کسی بارّه برد جامۀ حریر؟
آزار من کری کند از بهر هر خری ؟گوگرد کس گزیند بر تودۀ عبیر؟
از صیت من دهان زمانه لبالبستدر چشم تو اگر چه بسی خوارم و حقیر
حرمان من چراست ز انعام شاملت؟چون نیست در ممالک سلطان مرا نظیر
زین سان تنور دولت تو گرم و هرگزمپخته نشد ز آتش انعام تو فطیر
دست ایادی تو اگر برکشد مراآیم برون زحادثه چون موی از خمیر
چون بخشش وصلت نبود کم ز حرمتیچون آبروی نیست، کم از نان بی زحیر
آنم که گرم گردد هنگامۀ هنرهر جا که زد صریر سر کلک من صفیر
مرغان باستماع باستند در هواچون در نوای نظم زنم ز خمۀ صریر
خود جز قفای گرم چه خوردم ز خوان ملک ؟کالّا جفای سرد نگوید مرا وزیر
متواریم چو موش بسوراخ خانه دربی آنکه یافتن بمثل بویی از پنیر
گر من زآفتاب کنم روشنی طلبآب سیه چکان شود از چشمۀ منیر
آنان که با معایش و اقطاع وراتبنداز فضل من نباشدشان عشری از عشیر
جفتی عوان بخانۀ من سر فروکنندهر صبحدم که بازکنم چشم خیر خیر
مرّیخ هیکلی دوکه گر بر فلک شوندحالی زسهمشان بگریزد ز خانه تیر
جفتی زمین شکاف بد بدان چو گاو یوغسرهنگ نامشان و لقب منکرو نکیر
فظّان ازرقان غلیظان که وصفشانبخشد بروی اهل هنر گونۀ زریر
بر خان کفششان بدرد زهرۀ حیاهدیدار زشتشان ببرد راحا از ضمیر
سرهنگ هفت رنگ که اجزای ذاتشانزر نیخ و نیل باشد و شگرف و نفظ و قیر
چو آتشند مضطرب و تیز و سر سبکزان یک نفس نباشد از خوردشان گزیر
زوبین آب داده درخشان ز دستشانزان سان که از سیاهی شب صبح مستطیر
گر بر خیال دایه کند شکلشان گذرکودک ز بیمشان نبرد لب به سوی شیر
چشمی چو آبینه و پیشانی چو سنگقدّی چو تیر کشت و ریشی چو بادگیر
رویی بسان آتش مویی به شکل دودرنگی چو رنگ طرخون، بویی چو بوی سیر
در چشم این گرفته وطن جان ارزقیدر بند موی آن دل قطران شده اسیر
نفش نگین هر دو گران جان و زن به مزدوصف جمال هر دوعبوسست و قمطریر
رفتارشان چو آتش و گفتارشان چو جنگدیدارشان عقوبت و آوازشان زفیر
بااینچنین حریف همانا که بعد از اینشاعر درین دیار نشاید زدن به تبر
گیرم که فضل و دانش را نیست اعتباردیوار قصر شرع چرا شد چنین قصیر
اکنون که شد وظیفه دو سرهنگ سهمناکهرمه مرا ز حضرت فرخندهٔ وزیر
اندر وظیفه‌ها همه افتد بسی خللچونست کین وظیفه نگردد خلل پذیر
گر هر کسی وظیفه تقاضا همی کندلطفی بکن وظیفۀ من بنده بازگیر