گنج

شمارهٔ ۸۲ - وقال ایضاًفی مدح الاتابک الاعظم مظفّرالدّنیاوالدّین ابی بکر بن سعد زنگی طاب مثواه و یصف الفلک

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ر۶۸ بیت
کیست آن سیّاح، کورا هست بر دریا گذرمسرعی کو سال و مه بی پای باشد در سفر؟
رهبر خلقست و او را خود نه چشمست و نه گوشنام او طیّار و او را خود نه بالست و نه پر
منقذالغرقی لقب دادند او را زانکه اوچون خضر در مجمع البحرین دارد مستقر
هرکه جای خویشتن اندر دل او باز کردگر رود در بحر قلزم باشد ایمن از خطر
مال داری کرده همچون غافلان تکیه بر آبفارغست از بازگشت و ایمنست از خیر و شرّ
اعتماد اهل دنیا بروی و او بی ثباتآب دریا تا کمرگاه وی و وی مختصر
گرچه همچون کودکان الواح دارد بر کنارهست صاحب صدری از روی تبحّر معتبر
در میان بحر همچون بحر باشد خشک لبباشدش بیم هلاک آنگه که شد لبهاش تر
گه چو شطّار است افکنده سپر بر روی آبگه چو ابدال است او را بر سر دریا عبر
حاش لله گر درآید پای او روزی بسنگپشت خلقی بشکند از بیم مال و بیم سر
هست او را جاریه اسم علم وین جاریههر زمانی گردد آبستن به چندین جانور
بی فجوری روز و شب این جاریه خفته ستانوارد و صادر ازو برگشته مقضیّ الوطر
می خزد بر سینه همچون مار نه دست و نه پایوانگهی مانند کژدم دم برآورده به سر
عاقبت باشدهلاک او چو مستسقی ز آبزانک چون مستسقیان باشد ز آبش ناگزر
شکل او همچون کمانی تیر دروی ساختهمی رود با تیر همبر، نگسلد از یکدگر
خانۀ بنیاد او بر آب و آبادان ز بادوانگهی همواره او از خاک و آتش بر حذر
با شکوه خانه ای دیوار و در مانند همسقف او در زیر پایست و ستونش بر زبر
ساکنان او نیندیشند از طوفان نوحوز همه بنیادها دیوار او کوتاه تر
بارگیری پایش اندر سینه، پشتش در شکممیکشد بار گران و فارغست از خواب و خور
مرکبی کو از علف کردست بر آب اختصارچون به آب آید شماری برنگیرد از شمر
طرفه تر آنست کورا زندگی چندان بودکآب را در اندرون او پدید آید ممر
باد او را تازیانه، خاک او را ناختهآتش او را خصم جان و آب او را پی سپر
در همه بحری بود جایش مگر کاندر دو بحربحر شعر و بحر جود پادشاه بحر و بر
همچو تیغ شاه عالم هست در دریا رواناز برای نفع خلق و از پی دفع ضرر
قطب گردون ظفر، شاهنشه سلعر نسبوارث تخت سلیمان، خسرو جمشیدفر
سایۀ یزدان اتابک آن ملک سیرت که هستذات او مستجمع جمله کمالات بشر
شاه ابوبکر بن سعد آن کز دم جان بخش اوزنده شد در دامن آخر زمان عدل عمر
خاک پای او ردای گردن خورشید و ماهفیض جود او غذای دایۀ نجم و شجر
کشتزار فضل را از مدّ کلکش پرورشبوستان عدل را از حدّ تیغش آبخور
آن سری کاندر هوای خاک پای او بوددر وجود آید ز مادر همچون رگش تا جور
گر خیال تیغ او بر مغز فطرت بگذردبگسلد از یکدیگر پیوند ارواح و صور
ای ز تاراج سخایت کیسۀ دریا تهیوی بفتویّ سرانگشت تو خون کان، هدر
زایر درگاه اعلی، روز بار و بخششتپای ننهد چون سر کلک توالّا بر گهر
شهسوار آفتاب از خیل رایت مفردیکاسه های آسمان از خوان جودت ماحضر
نکهت خلق تو دارد باد نوروزی از آنمجمر آسا گیردش گل زیر دامن هر سحر
چون سنان از سرفرازی باشدش در صدر جایهرکه اندر خدمتت چون رمح بربندد کمر
شبروان را پاس عدل تو ببرد آرام و خوابگر نداری باور اینک زردی روی قمر
چشمش از تأثیر آن زرین شود چون چشم شیرآهو ار بر دست زر پاش تو اندازد نظر
آب تیغت روشن و تیزست تا حدّی کزوسر بگردد خصم را چون افتدش بروی گذر
هرکجا مدّاح اخلاق تو بگشاید نفسمستعدّ نطق گردد صورت دیوار و در
آب را با لفظ جان افزای خسرو نسبتستزان چو بیند آب را از شرم بگدازد شکر
بوی آن می‌آید از اسراف جودت کز نهیببر محک پیدا نیارد گشت رنگ روی زر
اندر آن روزی که گردد در هوای معرکهاطلس افلاک را گرد دو لشکر آستر
آستین افشان علم در رقص بر آوای کوسپای کوبان از تزلزل همچو اسبان کوه و در
پردلان خندان چو دندان رفته در کام بلاوز همه سو اژدهای فتنه بگشاده زَفَر
تیغها بر هم شکسته همچو جوشن پاره هاگرزها همچون سپر رد کرده زخم تیغ خور
رمح یاران کرده کوته بر اجل راه درازنای رویین گشته بر بالین کشته نوحه گر
جنگیان گرد بلا صد حلقه کرده چون زرهپردلان در روی خنجر رخ نهاده چون سپر
این چو حرف طا نهاده چشم بر دنبال تیروان فکنده نیزه ها چون لام الف بریکدگر
در دل رزم آزمایان نوک پیکان و سنانچون مژه بر چشم عاشق غرقه در خون جگر
در تک پای آن زمان بینی ز بیم سردواندست در فتراک یکرانت زده فتح و ظفر
رشته حبل الورید از چنبر آن بگسلدگردنی کز چنبر حکم تو آرد سربدر
دشمنی کز تو گریزان میرود بر سر چو گویآید از گوی گریبانش ندا: کاین المفر؟
عالمی از ظلمت و از صبح صادق خنده ایلشکری از ظالمان و از سپاهت یک نفر
خسروا حال صفاهان وانچه در وی میروداز ستم‌ها سمع عالی را خبر باشد مگر
هست ما را بر تو حقّ خدمت و همسایگیاز برای این دو حق در حقّ ما کن یک نظر
حاش لله هرکه از وی سایه برگیرد خدایآفتابش در نظر باشد ز شب تاریکتر
سایۀ حقی و ما در آفتاب محنتیمسایه ای بر ما فکن ای سایه ات خورشید اثر
لطف تو گر درنیابد، کار این بیچارگانتا دو سه روز دگر اینجا نیابی جانور
بنده را در ظلّ خدمت جای باشد گر شوداز خلوص اعتقادش رأی عالی را خبر
آنچه با من کرد لطفت و آنچه خواهد کرد نیزتا قیام السّاعه خواهد بود در عالم سمر
وآنچه در مدحت ضمیر من بدان آبستنتبر جبین روز و شب خواهد شدن نقش الحجر
شکر انعامت چه داند گفت کلک سر زدهای ز انعام تو زنده جان ارباب هنر
بنده چون مورست و او را دسترس پای ملختو سلیمانی به لطف خویش بپذیر این قدر
تا که چون درّوشبه در سلک دوران می کشددانه های روز و شب را دست نظّام قدر
تا قیامت همچنین در باغ پیروزی نشینتخم نیکی کار و از اقبال و دولت بربخور
خسروان را حلقۀ حکم تو گشته گوشوارشاه سلغرشاه را دیدار تو کحل البصر
پشت تو از وی قوی و دست او از تو بلندجانتان در عافیت پیوسته خوش با همدگر