شمارهٔ ۸۱ - وقال ایضاًیمدح الاتابک الاعظم سعدبن زنگی طاب ثراه ویصف الفرس
مملکت رازنوی داد شکوهی دیگرشاه جمشیدصفت،خسرو افریدون فر
وارث ملک سلیمان،ملک حیدردلکه بگسترد در آفاق جهان عدل عمر
تاج بخش ملکان،اعظم اتابک که ندیدتاجهانست بانصاف تراز وی داور
آن ملک خلق ملک خلق که آراست خدایمنظر و مخبر زیباش زهم نیکوتر
شاه کان بخشش دریادل سلغز سلطانکزبن دندان فرمان براوگشت قدر
ای زشاهان جهان آمده برسرچون تاجوی ز تو ملک سرافراز چو تاج ازگوهر
بالش ملک عراق ازتوچوشدپشت قویپهلوی فتنه کنون جای کند بر بستر
هرکجا باز سر رایت توسایه فکندکبک وشاهین بهم آیندسوی آبشخور
تازالقاب توشدپایۀ منبرعالیچرخ نه پایه همی رشک برد بر منبر
دهن زرچوگل ازخنده همی ناسایدتاکه از نام تو بستند بزربر زیور
افسروتخت سراپای ممالک گشتندخودتوبودی زجهان لایق تخت وافسر
لاجرم سجده گزارست ترااین درپایلاجرم بوسه زنانست ترا آن برسر
تا بر او موکب منصور تو را ره گذرستهمه سرمه ست کنون خاک سپاهان یکسر
برج قوس است سپاهان را طالع دراصلزیبد ارمشتریش آمد سعد اکبر
ای سخاگسترشاهی که توانگردل شدهرکه یادکرمت بردل اوکرد گذر
بادلطف تواجل راببرد زوراز پایزخم تیغ توعرض را ببرد از جوهر
کوه را لشکر تو پست کندچون هامونبحر راهمّت توغوطه دهدچون لنگر
لفظ شیرین تو و رأی جهان افروزتبی نیازیّ جهان میدهدازشمع وشکر
نظردولت توخوبترازیاری بختمدد همّت توبه ز فراوان لشکر
هرکه او نام خداوند نگارد بر دلهمچنان سکّه بودجایگهش بر سر زر
بسته داردکمرطاعت توخرد و بزرگکوه بر صحرا تا کاه بدیوار اندر
رای توگردهد اجرای قمرچون خورشیدهرسرمه نشود کیسه اش از نو لاغر
جود دستت نگذارد که شود زر مجموعزان پراکنده بودحرف زر از یکدیگر
گرکسی هست مدنّق چوتراز و سروسنگشاه را باری ازبخشش زر نیست گزر
نور هرگز نتوان کرد زخورشیدجداکرم ازخاطرخسرو نتوان برد بدر
مدح دست گهرافشان تو سر می نایدآری ازدریا آسان نتوان کردعبر
آتش خشم توگرروی بگردون آردخرمن مه شود از شعلۀ اوخاکستر
فیض طبع تو اگر باد دمد برآتشبا سمندر زیکی خانه شود نیلوفر
آهنین روی تری زاینه انگام مصافگرچه دربزم سبک روی تری ازساغر
هرکه درگردوغا تیغ تودردست تودیددیدباهم ظلمات وخضرواسکندر
گه زنی تنها برقلب بداندیش چوتیرگه برهنه بسرخصم روی چون خنجر
برهم آوردچو پرکار زبیمت سروپایآنکه دل راست نبد باتو بسان مسطر
مجمرآسا سزد ارپای کشد دردامنزانکه دل سوزۀ خلقست عدوچون مجمر
دل بدخواه هماناکه زجان سیرشدستکه بآب لب شمشیرتوشدتشنه جگر
گاه عرض هنرش چون همه دست انگشتستباد درسرزچه گیرد عدوت چون مزهر
برجگرآب نبودست عدوراهرگزجزبوقتی که کشد نوک سنانت دربر
ای بساسرکه فرو رفت بآب تیغتجای آن آب همه ساله ترازیرکمر
غمزۀ ناوک توچون بکرشمه نگردجان دشمن ببردچون دل عاشق دلبر
یارب آن مرکب شاه است برآن دشت نبردیابفرمان قضاکوه روان درمحشر
رنگ اوآتش ونعل وسم اوآهن وسنگدیده یی آهن وسنگی که جهد همچو شرر؟
همچو نوری که زخورشید فتد در روزنگاه سرعت بجهد چابک وچست ازچنبر
دست وپایش چوکشدلام الف ازبادهواگوشش ازهاء مشقّق بنمایند اثر
درسرآیدزسبک پایی اومردم چشمهرکه خواهدکه بگردش رسداز راه نظر
همچو فکرت زجهانی بجهانی بردتکه ترا ازحرکاتش نبودهیچ خبر
اندرآن روزکه ناگاه سپاه آجالبر بداندیش بگیرند سرکوی حذر
تیغ چون وسوسۀ عشق درافتدبدماغتیرچون شعشعۀ نوردرآیدببصر
نوک پیکانهادرچشم دلیران غرقههمچنان غنچه که پیوسته کنی با عبهر
این بسر پیش عدو بازشودچون نیزهوان نهد روی سوی تیرو وتبرهمچو سپر
گرزخایسک شود،تارک گردان سنداندشت ناورد بودکارگه آهنگر
آتش ازسینه فشانند چوکوره گرهیتیغ گیرند بدندان گرهی چون انبر
بلعجب مهره بدان چابکی ازحقّه نبردکه سرخصم ترا تیغ ز زیر مغفر
توهمی تازی ونصرت زپی وفتح ازپیشبدودست از تو در آویخته اقبال و ظفر
گشته بردشمن توروی زمین ننگ چنانکه نیاید بجز از زیر زمین جای مفر
خسروا،شاها،جایی برسیدی زکمالکه بدانجانرسیدست کمالات بشر
نیست همتای تودرحیّز امکان بوجودبارهاکردخردرخت جهان زیروزبر
ابرانعام توبی منّت کس می باردبرهمه خلق جهان خاصه بر ارباب هنر
التفاتی زتوسرمایۀ ملکی باشدنیم بار از نظر لطف درین بنده نگر
نیست درفنّ خودم چون تو ز شاهان همتاباز پرس ازسخنم گرت نباشد باور
پارسی شعربدان پرورم ازجان که بودنسب من بدرخسرو دانش پرور
ای خریدارهمه اهل معانی کرمتبنده را نیز اگر چند گرانست بخر
اگراوسود کندبرتوزیانی نبودورزیانی فتدت گیر بر آنهای دگر
تاجهانداری بی یاوری دولت نیستبادت اندر دو جهان حفظ الهی یاور
بسرتیغ همه دست مخالف بر بندبه پی قدرهمه تارک افلاک سپر
دیرزی،شادنشین،خصم فکن،دوست نوازسیم ده ملک ستان مدح نیوش ومی خور