گنج

شمارهٔ ۷۰ - وله ایضاً یمدحه

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: انبود۴۹ بیت
امروز هر نثار که کمتر ز جان بودنه در خور جلالت این آستان بود
گویم کرامت است‌، چو خورشید روشن استگویم قیامت است، دلیلش عیان بود
زیرا که بازگشت روان سوی کالبدچون بازگشت خواجه سوی اصفهان بود
صدر جهان‌، نظام شریعت که در جهانچون آفتاب دولت او کامران بود
ای شرع‌پروری که گذشت از جناب تواقبال هرکجا که بود ایرمان بود
حکم تو عادتی‌ست که نتوان خلاف آنمهر تو آتشی‌ست که در مغز جان بود
در معرض تجلّی ابکار خاطراتخجلت همه نصیب گل و گلستان بود
برداشته‌ست رسم تدنّق ز روزگاربر جود تو ترازو از آن سرگران بود
در ذهن اگر خرد بنگارد مثال تولاشک بجای دست و دلش بحر و کان بود
خصمت چو روغن ارچه بر آب افکند سپرهمچون فتیله بر سرش آتش‌فشان بود
بهر دعا و خدمت تو چرخ نیزه‌واردایم زبان‌گشاده و بسته‌میان بود
ما را حکایت از صدف و بحر می‌کنندکلک گهرفشان تو چون در بنان بود
برهان قاطع است در ابطال او حسامدر بندگی‌ت هرکه دو دل چون کمان بود
رای تو بشکل برآورد پیش عقلزان صبح خیره‌خند دریده‌دهان بود
ایّام عمر خصم تو زان روی کوته‌ستکز سینه تا دهانش تموز و خزان بود
با جان دشمنان تو دارند نسبتیدر سنگ و آهن آتش ازین رو نهان بود
چشم ستاره از مژه جاروب سازدشبر هر زمین که از سم اسبت نشان بود
ما از هجوم لشکر احداث ایمنیمتا حزم کار آگه تو دیده‌بان بود
ما از وصول راتب ارزاق فارغیمتا کلک ساق بستۀ تو در زمان بود
از آرزوی مدحت تو اهل فضل رادر سینه همچو لاله دلی پر زبان بود
دیدی نهیب شعله در اجزاء سوختهخشم تو در معاطف دشمن چنان بود
کردیم دل فدیّ نسیم شمالیتجان‌را به هر بها که خری‌، رایگان بود
تنگ آمده‌ست جان‌ِ عدو در حصار تنبیرون شوش مگر که به‌سعی سنان بود
صدرا! ز چشم‌زخمی که‌افتاد غم مخوردولت که آفت‌خیز بود جاودان بود
در ضمن هر بلای مدرّج سعادتی‌ستمغز لطیف تعبیه در استخوان بود
مه چون نهار کرد مشارالیه گشتزر، کوب یافت‌، روی شناسیش از آن بود
داند خرت که غایت جاهست و احتشامآنرا که پادشاه جهان پاسبان بود
لابد چو آسمانش بباید جهان نوشتآنرا که تکیه‌گه ز بر آسمان بود
خورشید را نظر به‌همه جانبی رسیداقبال را گذر به همه آشیان بود
بر زر نه از طریق جفا بند می‌نهندگوهر نه بهر خواری در ریسمان بود
شمشیر را ز حبس چه بازار بشکند؟آینه را چه عیب ز آینه‌دان بود؟
در نیزه عقده‌ها سبب سرفرازی‌ استاز بند نیشکر نه غرض امتحان بود
بر سر و تخته بند چه نقص آورد پدید؟بر آب سلسله چه زیان چون روان بود؟
باشد که درگرفت نوازند چنگ راباری نوای او ز خوشی دلستان بود
گل دسته بسته بوسه رباید ز دلبرانبا خار همبرست چون در بوستان بود
پایاب بحر را چه مضرّت ز لنگر است؟یا کعبه را ز حلقه چه سود و زیان بود؟
تقیید مصحف از پی تعظیم شأن اوستتشدید بر حروف نه بهر هوان بود
بر پای باز، بند ملوکست گه گهیزان جای او همیشه زبر دستشان بود
دیریست تا برابری زر همی کندآهن از این شرف که ، چو آخر زمان بود
او را چنان بلند شد دست اقتدارکاو پای‌بوس خواجهٔ صاحب‌قران بود
بی سایۀ رکاب تو احوال بندگانمحتاج شرح نیست که خود برچه سان بود
آنجا که آفتاب شریعت گرفته شدتاریکی جهان همه تأثیر آن بود
در حضرتت که راحت جانهاست خلق رااز محنت گذشته فغان این زمان بود
کان آهنی کز آتش سوزنده تاب خوردآن لحظه کاندر آب شود با فغان بود
دست سپهر پیر چه کارست بر شکستجایی که پایمردی بخت جوان بود
صیت تو بس مسافر و حکم تو بس روانتو همچو قطب باش که بر یک مکان بود
تا ساز خوب رویان در صفّ دلبریگیسو و ابروان ، چو کند و کمان بود
جاوید زی که با تو برون کرد از دماغآن سرکشی که عادت و رسم جهان بود
در ظلّ پادشاه شریعت به کام دلبررغم آنکه دشمن این خاندان بود