شمارهٔ ۷۱ - وله ایضاً یمدحه و یعاتبه فیها
تویی که همّت تو از کرم جدا نبودچنانکه چشمۀ خورشید بی ضیا نبود
گمان مبر که بود رای پیرپا برجایاگر زکلک تو در دست وی عصا نبود
چو مطرح افتد دست شریعت اندر پایاگر زمسند تو پشتی قضا نبود
شگفت مانده ام الحق ز ابر نر دامنکه لاف جود زند وز توش حیا نبود
زمین حضرت توبوس می دهد گردونبهر زه قامت گردون چنین دوتا نبود
بکوهسار اگر بانک برزند سخطتزبیم بأس توش زهرۀ صدا نبود
چه سنگ کوه که دندان کین بروسایی؟که بی قرارتر از سنگ آسیانبود
اگر زلطف تو پیوند جان خود سازیمحیات ما پس از این عرضۀ فنا نبود
میان سینه و لب سالها بود محبوسهر آن نفس که تو را اندر آن رضا نبود
لطافت لب خندان تو بگل ماندولی دریغ که گل را همی بقا نبود
زروی لطف و کرم ماجرای من بشنوکه صوفیانرا چاره زماجرا نبود
سبیل تربیت و اصطتاع و دلداریچوهست باهمگان با منت چرا نبود
خلاف رای تو یا وفق رای بدخواهانچه کرده ام که مرا بهره جز عنا نبود؟
کدام نسبت بد خدمتی بمن باشدکه با من از پی آن جرمت اعتنا نبود
بحرف جرمم ار انگشت بر نهند رواستکه تا عقوبتم آخر تعمّدا نبود
حقوق من همه بگذار چون منی شایدکه پاردوست بدامسال آشنا نبود
گرفتم آنکه خود از من کژی پدید آمدنهاد هیچ بشر خالی از هوا نبود
زآفتاب بهم من؟ که بابصارت خویشممّر او همه برخطّ استوا نبود
کرم کجا شد و انعام را چه پیش آمد؟چرا ازین دو یکی پای مردما نبود؟
و قار و حلم و زجرم و خطاستوده شدندوقار و حلم چه باشد اگر خطا نبود؟
بقول حاسد و مفسد ندار خوارو خجلمرا که جز بجناب تو انتما نبود
بریزخون من و آب روی من بریزبجان تو که مرا طاقت جفا نبود
کژیّ کار من از راستیست بر کارتمرا اگر نبود شغل،بل که تا نبود
اگر رضای تو عزلتست خاک بر سرشغلکه با کراهت تو عیش با نوا نبود
زیان جاهی ومالی توان تحّمل کردولی شماتت اعدا،هلا هلا نبود
هلا هلا سخن عامه است ومعذورمکه نظم خسته دلان از خلل جدا نبود
چو تو مراقب نهم وننگ من نکنیباضطرار مرا چاره جز جلا نبود
ز بیخ بر مکن آنرا که غرس دولت تستکه این ز روی کرم لایق شما نبود
بشاعران همه تشریف و سیم و زر بخشندمنم که خود صلت من بجز قفا نبود
مده ز دست متاعی که کم بدست آیدروا بود که چو دربایدت، بجا نبود؟
اگرچه لاف زدن از خود احمقی باشددرین دیار به از من سخن سرا نبود
به پارسی و به تازی به نظم و نثر سخنهمی زنم نفسی گرچه بیخطا نبود
ز هیچ فن ز فنون هنر نیم خالیاگرچه هر یک تا حدّ انتها نبود
چنان بمهر تو صافیست جان روشن منکه صبحدم را با مهر آن صفا نبود
چو از میانه به بی رونقی شوم منسوباگر نکو بود از بهر من ترا نبود
گناه من همه شرمست و خویشتن داریکه خاک بر سر شاعر که او گدا نبود
خدای بر تو ز من تا بدین که خصم منستبحضرت تو بود هیچ فرق یا نبود؟
بصورت ار چه که هستیم هر دو خدمتکارو لیک مهر گیا چون ترش گیا نبود
بنام پرده بود هر دو ، لیک نزد خردحجاب مزبله چون پردۀ نوا نبود
صبا و نکبا هستند هر دو باد و لیکهبوب نکبا چون جنبش صبا نبود
برنگ هم بود امّا بوقت عرض هنربلارک یمنی شاخ گند نا نبود
اگرچه هر دو کمر بسته از زمین رویندبذوق نیشکر از جنش بوریا نبود
کجا بشاید گفتن که این چنینها رانصیب باشد ازین دولت و مرا نبود؟
چو اشتر و چو دراژاژ خای و یافه دراینیم اگر چره مرا اشتر و درا نبود
متاع من هنر و فضل و مهر و اخلاصستولی چه سود؟ چو این را دو جوبها نبود
تو نام نیک طلب ،مال را چه وقع بود؟که این بماند و آنرا بسی بقا نبود
زر و درم بنماند نظر بمعنی دارکه پس فکنده بزرگان به ار ثنا نبود
حدیث حاسد اگر خوار می نشاید داشتحقوق بنده بیکبار هم هبا نبود
تجاسر دوسه مجهول بر وقعیت منیقین شناس که رفع بالا بتدا نبود
گواه محضر ایشان عنایت تو بس استبلی عنایت قاضی کم از گوا نبود
نباشد این همه زشتی من که صورت دیوچنانکه می بنگارند ، دیو را نبود
گناه باشد و عذر گناه هم باشدولیک علّت ناخواست را دوا نبود
مرا چو خرج بیفزود دخل کم کردیمکن ، کز اهل مروّت چنین سزا نبود
عمل تو خرج کنی سیم دیگران ببرندرسوم قطع فتد جای غصه ها نبود
برّد تقدمه باری اشارتی فرمایکه عزل و تقدمه با یکدگر روا نبود
من از طمع ببرم جود تو چه عذر آرد؟که چون منی را زوخواهش عطا نبود
من این بگفتم و رفتم، تو دانی و کرمتبدست ما بجز از خدمت و دعا نبود
اگر عنایت تو با منست باکی نسیتوگر عنایت تو نیست این بها نبود
تو بر جناح سفر کار من چنین دریابکه من چو فوت شوم آنگهم قضا نبود
برو براحت و باز آی در ضمان امانکه کارهات بجز وفق اقتضا نبود