شمارهٔ ۶۸ - وله ایضاً فیه
سرورا همّت تو برتر از آنست که عقلگرد انکامۀ نه شعبده بازش بیند
هر کجا گفت قدر نیست ازین برتر جایبارگاهی ز جلال تو فرازش بیند
نیست در کارگه نطق یکی جامه که عقلنه ز القاب شریف تو طرازش بیند
هیچ سیّار گذر کرد نیارد بر چرخکه نه از خطّ رضای تو جوازش بیند
آفتاب ار نکند پیروی سایۀ تودر تن خویش چو در سایه گدازش بیند
همره صیت معالّی تو شد ماه مگرکه همیشه فلک اندرتک و تازش بیند
عدل تو سرزنش کلک کند ز آنکه همیبا عروس تّق غیب برازش بیند
زحل ار بر فلک همّت تو جای کندزآن سپس چرخ بصددولت و نازش بیند
جود هر جائیت آن شیفته کارست که عقلدایم آویخته در دامن آزش بیند
همچو افلاک کند دامن اطلس در خاکهر که چو من ز سخای تو نوازش بیند
وآنکه چون سیر برهنه بر جودت آیدبخت در صدرۀ ده تو چو پیازش بیند
اعتقادیست رهی را که ز صدق خدعتچرخ همواره بدین سدّه نیازش بیند
جز ز مدّاحی دولتکدۀ صاعدیانچشم بر دوخته اقبال چو بازش بیند
خاطرش را نبود هیچ عروس سخنیکه بجز زیور مدح تو جهازش بیند
گرچه پستست رهی بر گذرد از همگاناگر از تربیتت قوّت یازش بیند
رفت آن کز پی یک خردۀ زر چشم املباز گرده دهن حرص چوگازش بیند
یا باومید عطا چشم هنر هر ساعتبهر هر نااهلی مدح طرازش بیند
یا چو خورشید پی کسب قراضات نجوماز تف سینه سپهر آتش بازش بیند
گرچه در خاطر او دوش نیامد که کسیاز حضیض کرۀ خاک فرازش بیند
باز نشناسدش امروز ز طاوس فلکهر که در حلقۀ تشریف تو بازش بیند
یارب اندر کنف لطف بدارش چندانابد صد یکی از عمر درازش بیند