گنج

شمارهٔ ۶۳ - و قال ایضاً یمدحه

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: رکند۳۹ بیت
ای صاحبی که دامن جان پرگهر کنداندیشه چون زبان بثنای تو تر کند
افلاک را مهابت تو پشت پا زندتمثال را لطافت تو جانور کند
اتش ز لطف طبع تو ممکن که همچو دودسودای تیز طبعی از سر بدر کند
کلک تو جادویست که بر شب گره زندعزم تو مسرعیست که از باد پر کند
لفط تو جان مستمعان را کند درازصت تو راه مستحقان مختصر کند
ازلطمۀ کسوف نگردد سیاه رویخورشید اگر ز سایۀ جاهت سپر کند
کمتر وشاقکی که توش تربیت کنیازآفتاب و جوزا تیغ و کمر کند
تیر فلک ز عشق ثنای تو هر شبیتا روز این کند که معانی زبر کند
داند خرد که مقصد او آستان تستفکرم چو سوی عالم علوی سفر کند
نافه ببوی همدمی فرّ خلق توبس انتظار ها که بخون جگر کند
آنجا که خامۀ تو درآمد بگفت و گویبی مغز پسته یی که حدیث شکر کند
چون برزبان من گذرد یاد دست توهمچون شکوفه از دهنم سیم سر کند
رای تو کآفتاب سپهر ممالکستهر روز سر ز مشرق اقبال بر کند
اینک بسی نماند که در دور عدل توبزغاله از دهانۀ شیر آبخور کند
بی کار شد بعهد تو فتنه ز کار خویشو اکنون قرار داد که کاری دگر کند
صدرا! ز حضرت تو مرا هست باز خواستهر چند باز خواست کسی معتبر کند
دانم که گردی از کرم خویش شرمساراز ماجرای حال منت گر خبر کند
روزی تفقّدم نفرمود لطف توباآنکه او نوازش هر بی خطر کند
گر بر دلت گذر کنم از کار دور نیستخاشاک نیز بر دل دریا گذر کند
من گوهرم اگر چه تو سنگم نمی کنیو آنجا که لطف تست که سنگ گهر کند؟
مثل تو خواجه حاکم این شهر و پس رهیمحتاج آنکه بهر علف کار خر کند
چندین هزار خلق زحاه تو در پناهشاید که از میانه مرا زاستر کند؟
هم نام و ننگ و عدل تو باشد که روزگاردر نوبت تو فضل مرا پی سپر کند
زین شیوه زندگی بسلامت که من کنمحقا که کس نکرد و بجان تو گر کند
گر لاف آن زنم که بمن ختم شد سخنتصدیق من هراینه دیوار و در کند
دور خرابیست جهانرا چه ظن بریکاکنون کسی عمارت فضل و هنر کند
پروای طبع و شعر محالست تا فلکهر روز عالمی را زیرو زبر کند
چرخ لجوج طبع بدی نیک پیشه کردور گویمش که نیک نکردی بترکند
ای آفتاب ملک مرا خود تو سنگ گیردر سنگ نیز تابش خورشید اثر کند
منم خدمت تو از پی کسب شرف کنموان کیست خود کزین شرف او را گزر کند
بر سنگ باد کاسۀ آن سرکه او تراچون کفۀ ترازو خدمت بزر کند
اینست و بس توقّع داعی که لطف تودر حال او بچشم عنایت نظر کند
پس بر بساط عدل تو گر رختصتش بودرفع ظلامۀ دوسه بیدادگر کند
از بیم کم عنایتی صدر روزگارتا کی رهی تحمّل هر خیره سرکند؟
راهی بده برد ستم ترک سیم برکفر آن ستم که برزگر سیم برکند
صدرا هم از تتمّۀ اقبال خود شانسکایزد حواله گه دفع شر کند
وز موجبات شکر شمارآنکه چون منیشکر تو نقش جبهت شمس و قمر کند
ذکر و دعای خوب بمردم هراینهبه زانکه خکم مملکت بحرو برکند
عیدت خجسه باد و براین ختم شد سخنباقی دعا بعادت خود هر سحر کند