شمارهٔ ۶۲ - فی مرثیة ابنه لمّا هلک بالغرق
همرمان نازنینم از سفر باز آمدندبد گمانم تا چرا بی آن پسر باز آمدند
ارمغانی حنظل آوردند و صبر از بهر ماگرچه خود با تنگهای پر شکر باز آمدند
چون ندیدم در میان کاروان معشوق خویشگفتم آیا از چه اینها زودتر باز آمدند
او مگر از نازکی آهسته تر میراند اسبیا خود ایشان از رهی دیگر مگر بازآمدند
شرط همراهی نبدکان سایه پرورد مرابا پس ماندند و خود با شور و شر باز آمدند
ناگهان در نیمه ره طفلی جهان نا دیده رادر خطر بگذاشتند و با بطر باز آمدند
گوهری کش جان بها بود، اندر آب انداختندوز برای حفظ رخت مختصر باز آمدند
قرّة العین مرا تنها بجا بگذاشتنددر بیابانی و خود با یکدیگر باز آمدند
مژده آوردند کاینک میوۀ دلها رسدپس ز قول خویشتن هم بر اثر باز آمدند
وه که چون آغوش بگشادم من از بهر کنارچون رفیقان سفر سوی حضر باز آمدند
وه که چون نومید گشتم از همه اومیدهاچون مرا اسب و غلام او ز در باز آمدند
دوستان و یارکان بر عزم استقبال اوهمچو من بر پای رفتند و بسر باز آمدند
چشم روشن چون ستاره پیش او رفتند بازجامه بدریده چو صبح اندر سحر باز آمدند
بر نشاط روی او همسایگان کوی اومطربان رفتند، لیکن نوحه گر باز آمدند
مشفقان او خبر پرسان بدروازه شدندوه که چون نومید از آنجا بیخبر باز آمدند
چاکران کز پیش ما بی سنگ بیرون تاختندسنگها بر بر زنان ما را ببر باز آمدند
آه از آن ساعت که همزادان او با چشم تربی برادر خون چکان پیش پدر باز آمدند
چشم و گوش من که بودند بر سر راهش مقیمچون چنان دیدند حاصل کور و کر باز آمدند
خود ندانم تا مرا آندم چه بر خاطر گذشتکان عزیزان یک بیک از رهگذر باز آمدند
چشمهای من که میجستند دیدارش در آبهمچو غّواصان ز دریا پر گهر باز آمدند
نازنین خویش را با بار و خر کردم براهباز نامد نازنینم بار و خر باز آمدند
خاک غربت آتشی از آب حسرت بر فروختعالمی زان درد دل خونین جگر باز آمدند
شاخک نو باوه را کردند آنجا خشک بیدلاجرم با کام خشک و چشم تر باز آمدند
بر لب جویی فرو بردند سروی را بخاکپس بر ما غنچه آسا، جامه در باز آمدند
چون بدیدند آن جوانرا زیر آب و زیر خاکمرغ و ماهی از برش زیر و زبر باز آمدند
مردم چشمم که از وی روشنایی داشتنداز قبول روشنیّ ماه و خور باز آمدند
آشنایانرا که با او صحبت دیرینه بودپس عجب نبود اگر بی خواب و خور باز آمدند
من چرا خون می نگریم؟ چون همه بیگانگاناز غم او هر یکی از من بتر باز آمدند
مایۀ جان و جوانی بد زیان راه مافرّخ آن کو با زبان سیم و زر باز آمدند
تو کجایی ای پسر جانم برفت از انتظارتو نمی آیی، دگرها از سفر باز آمدند
دیر شد تا نامه یی از تو نیامد سوی ماورچه چندین قاصدان نامه بر باز آمدند
سوز ناک آمد هوای غربتت کز صوب اومرغ اندیشه همه بی بال و پر باز آمدند
از دعا و همّتت ترتیب کردم بدرقهوه که تا آن بدرقه چون بی هنر باز آمدند
روز و شب در ماتم گریۀ خونین کنندچشم من روزی بکار من اگر باز آمدند
شرم بادم از حیات خود که بی دیدار اودر دل من آرزوی خیر و شر باز آمدند
سخت جانی بیش ازین چبود که در حالی چنینخاطر و طبعم با شعار و سمر باز آمدند
یارب او را بهره ور گردان ز سود آخرتگر رفیقانش ز دنیا بهره ور باز آمدند